من خودم را میگذارم روبروی خودم، و مینِشینم به تماشای جدال «غرور و تجربه»-اَم. تجربه میداند که غرور حس پُرشدتیست و اگر اعمالش نکند به درِ بسته میخورد. اما غرور میپندارد که تجربه سوای همه حسها حقیقیست و به وقوع پیوسته پیش از آن، پس راه را برای تحقق او باز میکند. آنها تا سالها سال هم بیحرکت میمانند. اما نه، سالها نمیگذرد، چندی بعد "شانس" عرصهی وجود پیدا میکند، بیخبر از هرچه که دانشش را داشتیم.
برچسب:
نویسنده: طاها زمانی
برچسب:
نویسنده: طاها زمانی
گفتم-میترسم.
گفت-میترسی؟ قوی نبودن؟ ضعیف مانده بودی.
گفتم-خون فوران میزد.
گفت-اشتیاق نداشتی.
گفتم-میچکید روی سرامیکها.
گفت-از دستهات بیرون مانده بود.
گفتم-ار خاک روی سرامیکها نفوذ کرد. همهجا لک برداشت، قرمز.
گفت-از سرخیها فرار کردی. رسیدی به سرامیکها.
گفتم-از سرخیها فرار کردم. رسیدم به سرامیکها. رسیدم به همیشهی دستهام. خون که این و آن نمیشِناسد، ماند روی مردمکهام. چپ و راست لکِ شباهت میدیدم.
گفت-از دروغهات؟
گفتم-از دروغهام.
برچسب:
نویسنده: طاها زمانی
یکی شبیه حرفهای تو توی تنم لول میخورد، لول میخورد. و خودش را روی سنگفرشهای چرک خیابان میکِشاند دنبالم. حواسم را پرت میکنم که خالی کند خودش را از من. اما هی پا که میگذارم خانه، همه آسفالتها را کنده کنده میآورد اتاق. و زیر فشارهای عصبیام قایم نمیشود. که من، به حضور میشناسمش. به همیشه بودنهای عصیان گرفته. و ساعات عجیبی که خدا از من پرت میشود دور. سرِ جادههای پیچ در پیچِ خواهش، به خود چسبش میکنم. با چشمهای بسته، با حواسِ نبوده. برای شتابهای چسبیده به تن.
برچسب:
نویسنده: طاها زمانی
برچسب:
نویسنده: طاها زمانی
سلام.
دیشب در اقدام فجیعی از حقهای طبیعی و اولیه توسط خانواده محروم شدم. دیگر نمینویسم. آرزوهایم را آتش زدم. که تا همیشه روی این تخت، در این کوچهی بنبست، خیرهام به دیوار سفید اعصاب خورد کن روبرو.
تا همیشهای که ندانم..
*/برای آرامشی که دیگر ندارمش.
برچسب:
نویسنده: طاها زمانی
انگار ماه دسامبره. بوی علفای تازه چیده شده میخوره تو صورتت. و تو چپ و راستِ خیابوناییرو که یه وقتی از ترسش لرز میافتاد روی پوستت رو حالا از بَری. لبهی جدولا استراحت میدی به پاهات. سرِ چهارراهها هم با فالفروشها معاشرت میکنی. سرگشته نیستی. آروم هم نه. میدویی. نه که مسابقهای چیزی. ولی امریکانوهای سوئیس مزه گلابی میدن. دروغ ندارم. بیا ببین.
برچسب:
نویسنده: طاها زمانی
انگار موهام بلند بوده. شب یه نفر که نیست اومده و توی خواب کوتاهش کرده. خیلی کوتاه. صبح از خواب پا میشم. دست میبرم توی موهام که ببندم اما هیچی نیست. هیچی. شوکه میشم. حالا نیم ساعت به نیم ساعت دست میبرم که ببندم موهای نبودم رو. حالا نیم ساعت به نیم ساعت یاد چیزی که نیست میافتم. حالا اگه تا خود صبح هم صبر کنم موهام برنمیگرده. انگار کن نیستی دلخواهاتی که جهانت به بودنشون تنها آسایشش بوده..
برچسب:
نویسنده: طاها زمانی
برچسب:
نویسنده: طاها زمانی
برچسب:
نویسنده: طاها زمانی